تبلیغات
خشنودیِ تو - چشمه ای برای لب تشنه ایی چون من
خدایا من این وبلاگ را برای تو، با کمک تو ،با نامی که از قرآن در آمد « علی کل شی شهید» ساختم پس هدایتم کن.
خشنودیِ تو
پنجشنبه 17 اسفند 1391 :: نویسنده : مریم طالقانی
دوباره اومدی به خوابم من و دوباره وابسته خودت کردی، اونم نه یه بار سه بار ، هیچکس این حرفمو باور نداره که من به تو فک نمی کنم این تویی که همش سر زده بخوابم میای( واقعا سر زده) و افکارم را به خودت سوق میدی
نهایتا کسی که خیلی منو درک کنه در این حد می فهمه که میگه خوب تو بهش فک میکنی که بخوابت میاد.

ولی من به این خوابای زنجیره وار چیزی بیشتر از این ، چیزی بیشتر ازاینکه من بهت فک می کنم تو بخوابم میای عقیده داره
اصلا این آدمای کوته فکر اطراف من نمی فهمن اتفاقا اون روزایی که
( مثل الان) خیلی تو فکرت باشم اصلا تو را در رویا نمبینم( خیلی دلم می خواد ببینمت توی خواب ولی دست من نیست که)

می دونی چه موقعی به خوابم میای و منو سوپرایز میکنی؟
درست زمانی که  به یک مردی فک میکنم که شاید بتونه همسری واقعی ( نه بازیگر یا خواننده) برایم باشد یا یکم درباره اون شخص که روحشم خبر نداره خیال پردازی می کنیم که شوورم بشه چجوری میشه و اینا بعد درست همون شب این افکار، یه خواب خیلی پر آب وتاب از تو می بینم
و دوباره می رم تو خودم با فکرای تو

اولین بار وقتی ...


اولین بار وقتی داشتم به پسر عموم که از من بزرگتره فکر میکردم که "درسته خیلی زاغارته ولی میتونه خلا عاطفی منو پر کنه شاید پسر بدی هم نباشه شاید فلان شاید بهمان" تا موقع خواب بهش فکر میکردم توقع داشتم شب تمام خواب اونو ببینم اما یه خواب پر آب و تاب از تو و بودن با تو که حالا بمانند چه شرایطی زندگی میکردی و اینا
بعدیش یه پسری بود تو ایترنت که دوست من نیست فقط میشناسمش  ولی خیلی پسر باحال و شوخه از زمانی که باهاش که چت کردم چند بار، بیشتر ازش خوشم اومد بابا من فقط یکم تخیلات بی پایه کردم حسود!
شب خوابی دیدم که اصلا کلا بهم ریختم رفتم تو فکرتو ،دوباره دوباره دوباره!!!

خیلی از اون خواب گذشت همچنان کمرنگ تو ذهنم بودی ولی چون
مثل همیشه من بهت فک نمی کنم و خیال بافی دربارت نمی کردم، یواش یواش رفتی تو حاشیه
این دفعه داشتم به یه پسر از آذربایجان که شیعه شده و عاشق ایرانی ها کمک می کردم توی فیس بوق.
گفتم من اینهمه به این آدم ایمیل زدم اصلا نمی دونم چند سالشه برا همین رفتم عکسای سفرش به ایران را دیدم
خیلی از صورت نجیبش خوشم اومد تازه اونجا فهمیدم که باید 20 و چند سال مثلا 27-28 نداشته باشه فقط یکم پیش خدا رفتم دعا کردم نه  فقط درباره این پسر که ولی این پسر تو ذهنم بود،  کلا برای ازدواج دعا کردم دوباره ازش خوشم اومده بود و متاسفانه تا از یکی خوشم میاد دیدم بهش عوض میشه ولی مگه تو گذاشتی
به فاصله دوشب دو تا خواب خیلی زیبا دیدم

خواب اولی خیلی واقعی انگار برشی از آینده باشه خیلی زیاد ، قشنگ و ملموس بود
مختصرا میگم خواب دیدم که بی هیچ "عروسی"، خوشبختانه بلاخره در رویاها ما ازدواج کردیم اما دیگران فقط با ما بداخلاقی می کردن مادر تو و مادر من در حالی که کمکمون کردن که جحاز زندگی را سر هم کنیم
الکی بهونه میگرفت پیش من و تو جدا جدا.
 مامان تو به جون تو مامان من به جون من غر می زد.
 من با مامانم عین الان یکی بدو میکردم ،یکم، ولی تو خیلی آرام و ملایم مهربون بودی و یک نکته مهم اینکه هنوز یادمه چون کاش تو اینجوری باشی:
شب اول عروسی من از خستگی کار و دعواهای با مامان بی دقت به توکه منتظر من نشسته بودی رفتم خوابیدم
اما تو خیلی با ملاحظه هیچی به رویم نیاوردی واجازه دادی راحت بخوابم
صبح پاشدم گفتم اِ..اِ..اِه دیشب مثلا شب اول عروسیمون بود طفلی هیچی نگفت ، خوابید و رفت سرکار


شب دوم... خوابم معنا گرا بود و به تفسیر خودم
چون من و تو در محیطی مشترک بودیم هردو از حضور هم غیر مستقیم مطلع بودیم ولی هیچ کدوم اقدامی نمی کردیم از طریق دریچه ایی تو مرا می دیدی من تورا و هیچ یک از این حالت مطلع نبودیم تا اینکه من
دل زدم به دریا او دریچه را دور زدم تا تورا مستقیما ببینم ولی اونجا نبودی چون تو هم همزمان همین کارو کرد بودی
برای دیدار من آمده بودی.توی خواب حدس زدم همینو و برگشتم که چشم تو چشم شدیم
این لحظه اینقدر  شیرین و
ملموس و دارای حس واقعی بود که برای همینه که الان عکست را می بینم قشنگ حس کسی دارم که سه روز پیش تو را دیده
من هنوز سرمای سطحی پوست بازویت را یادم که بازویت رافشار دادم آروم تا به صورت من برگردی
نمی دانم چقدر درسته این ولی: چرا اینقدر لاغر شده بودی؟ همون مرد، خیلی لاغرتر
بدون اینکه فکر کنم نامحرمی یامردم تماشا می کنن  بازوی چپم را دور سرت حلقه کردم و از خواب ناز بیدار شدم
کاری را کردم که فک کنم در واقعیت هم اگه یکهو سورپرایزی ببینمت بدون احتساب هیچ چیز بغلت می کنم
بعد اون خواب
خیلی دلتنگت شدم
دوباره


خیلی بی مروتی، خیلی دلم تنگت شده
کاش فقط میشد حضورت را بفهمم حتی در حد یک سایه
یا اجازه می دادی باهات صحبت کنم ولی چه فایده حضوری که امیدی به بازگشت برای من درش نباشه یا صحبتی که هیچ تنیجه بدربخوری برام نداشته باشه
تنها دستاوردش اشک و آه بیشتر بعد از رفتن دوباره تو
آرزو نمی کنم به درگاه خدا التماس میکنم تا حضورت را حقیقتا حس کنم وقتی که تصمیم گرفتی برای همیشه من را هر جوری که هستم و نیستم فقط به عشق خودم برای مریم بودنم بپذیری
 و باهات پشت تلفن صحبت کنم یا باهات چت کنم وقتی که لازم نیست دیگر تو را حریف شبانه بنامم بلکه تو را شوهرم خطاب کنم
**********************************************

دلتنگت که میشم حریف جون جز عکس هایی که دور از چشم بقیه تو لپ تاپ نگه داشتم از قدیم چیز دیگه
ندارم .وقتی به صورتت توی عکسا خیره میشم آنقدر برای ملموس و نزدیکه که انگار یک ربع پیش روبرویم بودی
و نسبت به تو چنان حس قوی و محمکی از مالکیت دارم که اگر به جز خدا تمام مخلوقات بشر همه، مرا از دلتنگ شدن برای "چشمه ایبرای لب تشنه ایی چون من" منع کنند به
این استدلال که رسیدن به آن فقط بعیده نه محال من دست بر نخواهم داشت و همچنان برای بازگشت و پذیرفتن "من" توسط تو با تمام خوب یا بد هر آنچه که هستم ،دعا میکنم.
خدایا قلبم من برای حریف شبانه همچنان
پایدارمی تپه  و می دانم که حس من یک حس تلقینی نیست و برعکس احساس میکنم که خدایا تو اصرار بر از بین نرفتن و شیرین و دوستداشتنی تر بودن این احساس که عشق می ناممش داری. پس خدایا معشوق را به مطلوب و عاشق را به معشوقش برسان بگذار در این چند سال اندکی که مهلت دارم تا برای دنیای واقعی تو (آخرت) توشه جمع کنم تنها نباشم و این نعمت طبیعی که به همه بنده های خوبت از جمله خود پیغمرت ارزانی داشتی و تمامی بشر را به این امر از راه درستش توصیه کردی، مرا هم ارزانی دار و کمک کن که به مراد دلم به یار زندگی دنیایم ، به همسرم ( که همچنان با تاکید اورا همسر می دانم و می نامم) برسان
آمین



سری عکسایی که امروز نگاه میکردم، عکسای مسافرت ترکیه بود، آخرین نه ، یکی مونده به آخرین مسافرتی که باهم رفتیم. به من که خیلی خوش گذشت تو هم هروقت یادت می رفت چه تصمیمی برای من بد بخت گرفتی، خیلی معلوم بود بهت خوش میگذره
من اصلا به این فک نمی کنم که چرا منو به این سفر بردی
برای من چه فرقی میکرد به هر حال که بردی


اولین شهری که رفتیم نخجوان بود، یک استان از آذربایجان که توسط ارمنستان جداشده اینجا تنها شهرش بود بقیه اش روستاست ولی مرده شور همین یه شهرشونو ببرن تنها دوچیزاین شهر داشت :
 
 1- دیسکو و بار برای ایرانی های عرق خور

2- موزه که ما دومیشو فقط می تونستیم بریم دیگه
اینجاست که  باید بگویید پ ن پ ...می خواستین اولیشم برین دیگه




بعد برگشیم ایران دوباره رفتیم ترکیه از مرز با اتوبوس
اینجا شهر "ایقدیر" بود همونجا که رفتیم هتلش شپشو بود، همونجا که روزنامه هاش عکسای مستهجن داشت
بعد که قرار شدکاروان اینجا نموند ، رفتیم داخل شهر و رفتم یه کبابی ، کباب ترکی خوردیم یادته

کنار رستوران هم مسجد بود که میگفت زن را راه نمیدم من همی جوری سرمو انداختم رفتم یه جا نماز بعد آقا مسئول اونجا نجیب بود منو به یه اتاق هدایت کرد
که اتاق استراحت بود
مثل اینکه ولی خیل شهر قشنگی بود حیف که شب بود جایی را ندیدم




نصف شب حرکت کردیم سمت مقصد نهایی کاروان در ترکیه
یعنی شهر" وان"



یه هتل درجه دو بودیم کنار دریاچه شور و مزحرف "وان"




خوب بود ؟ نظر یادتون نره لطفا
**********************************************************************

راستی پخش برنامه کلاه قرمزی شبکه 2 ساعت 9 شروع شده الان مال نوروز 90 ولی ببینید یادتون نره




نوع مطلب : حریف شبانه، 
برچسب ها : حریف، حریف شبانه، خواب، مسافرت، ترکیه،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 5 تیر 1396 02:39 ق.ظ
Thanks for finally writing about >خشنودیِ تو - چشمه ای برای لب تشنه ایی
چون من <Loved it!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:31 ب.ظ
Terrific work! This is the type of info that are supposed
to be shared around the internet. Shame on Google for no longer positioning this submit higher!
Come on over and consult with my website . Thanks =)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


من سعی میکنم یه منتظر واقعی باشم ، منتظرِ برگشتِ امامِ زمانم .. منتظرِ اتفاقایِ خوب و الخصوص منتظر یه سرنوشت جدید و درست، همونی که خدا و امام زمان برایم رقم زدن، ان شا الله.

توی این وبلاگ از تنهایی هام ، از ناگفته هام ... و قسمت بسیار زیادی احساست سرریزم که پر از درد و مصائب دنیا ست رو بیان میکنم .

اما این وبلاگ از الان یه وجه امتیازی با وبلگهای دیگه پیدا کرد ، اونم اینکه موضوعیت اصلی نوشته های وبلاگ کاملا ورق خورد و فصلی تازه را با خاطرات من تجربه خواهد کرد.
سابقا این وبلاگ اختصاص داشته به «حریف شبانه» مردی که در زندگی من قد یک سایه اثر کرد و گذر کرد، اما از این به بعد اینجا را می سپرم به امام مهدی ، حجت خدا بر روی زمین.

وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی

الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ

مدیر وبلاگ : مریم طالقانی
نویسندگان
نظرسنجی
متولد چه سالی هستی؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فال حافظ شیرازی
فال حافظ

تماس با ما The title of your home page