تبلیغات
خشنودیِ تو - حریف جان نذار قبل از تو 24ام به 25ام تبدیل شه!
خدایا من این وبلاگ را برای تو، با کمک تو ،با نامی که از قرآن در آمد « علی کل شی شهید» ساختم پس هدایتم کن.
خشنودیِ تو
از گدر عمرم میترسم.. از اینکه 22 شد 23 بعد چه راحت شد 24 خوشحال نیستم.. نه به علت اینکه دارم پیر میشم یا به مرگ نزدیک تر شدم...راستش عمر و وقت را خدا داده برای به نحو احسنت استفاده کردن. منم دارم نهایت تلاشم رو میکنم.

اما شما که شرایط منو نمی دونید به جز کامپیوتر و رقص به عنوان ایروبیک و مهمانی رفتن کار دیگه ای نمی تونم بکنم بعد جدایی مثل هر دختری خواستم ادامه تحصیل بدم یه ترم را مجبور شدم حذف کنم دو ترمو مشروط شدم این ترم هم اصلا پامو دانشگاه جدیدمون تو حکیمیه نذاشتم.

گفتم خوب دانشگاه مشکله من نمی کشم، صبح پا نمیشم بعد از ظهر برم کلاس ،زبان فرانسه ثبت نام کردم همه میگفتن بعد ازظهر  عالیه دیگه تو که میگفتی صبح ها نمی تونی اما وقتی ساعت زندگیم رو طبق سه روز در هفته کلاس رفتن کوک کردن به طوری که هرچی بگم توی مخاطب قبول نمی کنی همین برنامه سبک( برای دیگران) باعث بهم ریختگی سیستم بدنم شد و تو امتحانات میدترم فرانسه بی خوابی که اون موقع اولین بار بود شروع شد نتیجه : استراحت مطلق تا نظم سابق برگرده
چند ماه گذشت و برام این که کلاس رفتن حالمو بد کرد یادم رفت.
البته میخواستم از خونه و دعواهای با مامان هم فرار کنم.

اوایل تابستان بود تو مجتمع فنی تهران( حال که گفتم تبلیغشم بکنم دیگه)
 برای دوره سه ماه فتو شاپ و ایلاسترتور ثبت نام کردم
 
دقیقا اتفاقاتی که سر کلاس فرانسه منو بهم ریخت( این دفعه سریعتر) رخ داد
یک مدت بیخوابی ( که نگفته نماند یک روز که از نظر روحی افتضاح بودم به شماره موبایل همین حریف جان که بعد فهمیدم از آن مادر شوی جان سابقم شده زنگ زدم) وقتی صدای روح انگیز مادرشوی سابقم را شنیدم قطع نکردم یک دل سیر هرچی تو این 2 ساله نسبت به مادر شوی عزیز پدرشوی عزیز داشتم گفتم..اما هنوز که هنوز به خودممیگم ولی دست میزاد، با حال روحی که داشتی طوری که  بیرون  وقتی از خیابان رد میشدم اهمیت نمیادم که زیر شم یا نه خیلی با تسلط بدون هیچ اوقات تلخی با مادرشوی سابقم یک ربعی صحبت کردم تازه با سلام برسانید و از این جور چیزا قطع کردم اصلا توهین نکردم فقط یک حرفی زدم که حرف 2 ساله من بود که همیشه میخواستم از اونا بپرسم که جواب مادر شویم هم در ابتدا سکوت بود...بعد هم به جای جواب حمله به من که این چیزا رو برو از مامان و بابا ت، اون پدربزرگت بپرس که تو که نمی تونستی چرا شوهرت دادن...خوب کسی اگه منو بشناسه میدونه ئر حاضر جوابی کم نمیارم. اما ان مهم نیست مهم اینکه میدونستم جواب قانع کنندهای ندارد فقط مرا به حاشیه راند.من با اینکه اصلا نمی دانستم حریف جون ایران تشریف ندارن اما یک جوری حدس میزدم بعد از زنگ زدن به شماره ای که بد جوری ملکه ذهنم شده صدای مادرشوی عزیز را میشنوم، چون مادشوهرم همیشه میگفت اون سیم کارت از اول مال من بوده... بگذریم)
آره بیخوابی که روی این تماس(اصل زنگ زدن) بی تاثیر نبود ، تنیجه دوباره تا یک مدت استراحت مطلق که حتی جاهای که فک میکردم سیستم بدنم  رو مختل میکنه حتی منزل اقوام هم نمی رفتم
خدا را شکر الان بهتر شده اما خوابم چرخیده یعنی جغد شدم مخصوصا ماه رمضون که خیلی به جغد بودن من کمک کرد. البته به قول مامانم زندگی سگی(به من نمیگه به هیچ وجه )

اون سیکل حالات وناخوشی های من در اولین پست برای حریف شبانه که ترسیم کردم را که یادتون
من کمتر از یکسالشده که مطلقا تو این وضع مزخرفم

تو این حالت برای  من دائم هر علتی معلول میشه همون معلول علتی جدی برای معلولی که خود علت جدیدی خواهد بود

یک قصه ای بود که کامل یادم نیست اما ضرب المثل شد:
مولا نخیده نخی جولاده..مولا دم منو بدوزه
من الآن قابل توجه حریف شبانه مصاداق عینی این ضربالمثل شدم.
و کی زنگیم دست از این دایره مسخره بر میداره یعنی توسط کی ، کی و کجا این "کات" میخوره نمی دونم؟


فعلا من که فقط میگم:
لااله الاهو حسبی الله علیه توکلت و هو علیم الحکیم

بعدشم تا اونجاکه خواب نباشم و یادم نره گوش به فرمان دکتر ، باب و مامان هستم و مو به مو هر چی بگن فقط برای اینکه خوب شم انجام میدم.

اما خودمونیم ها این زندگی نمی شه
میدونین آروزو و نهایت آمال من چیه؟:


ساعت بالای تختم زنگمیزنه زیر لب یه فحشی  میدم از حرص پتو رو لای پام میکشم و غلت میزنم ساعت همچنان زنگ میزنه حریف جون داد میزنه نمی خوای خفش کنی با زور پا میشم و بصطلاح خفش میکنم
نکته: به رختخواب بر نمی گردم( کاری که الان حتی روزایی که خوابم خوبه نمی تنم بکنم برعکس روزایی که خوابم بهم ریخته میتونم)  از رختخواب بیرون میام یک مشت آب را چنان به صورتم میپاشم که همه آینه لک میشه زیر نور سفید آینه به موهای یکمی چرب و سیخ شدم و زاکت سفیدی که دیشب از دست شوهر کولریم که انگار چپه هم تن کردم نگاهی میندازم سنگینیم رو از رو سنگ مرمر بزرگ دستشویی بر میدارم وسمت از آشپزخونهای که دست هرچی اوپن و موپنه از پشت بسته میرم آب رو میذارم جوش بیاد در یخچال رو طوری باز میکنم که پیش خودم میگم خوب شود حریف جون اینجا نبود که بگه بخدا اون لولا تحمل وزن تورو نداره از تو قفسهایی که بزور قدم میرسه،و در یخچال و اون پشت مشا هرچی بذهنم میرسه رو میز کوچیک سفید میذارم آه کاشکی سفید اتنخاب نمیکردم لکه همچی روش مونده
 بیخال سراغ کتری میرم بعد اینکه خیلام راحت میشه حالاحالا ها خیال بخار در کردن نداره.
خودمو پرت میکنم رو کاناپه...هیچ کاناپیی غیر این نمیتونست حرکت این خوشگل وزن را( خودمو میگم) تحمل کند.
درست نفهمیدم چی شد فقط با تکون حریف جون بیدارشدم که به میز اشاره میکنه رو پا میشم ژاکتم در میارم...
وای چه کیفی داره مردا صبحانه درست کنند چه قشنگ همه چیزا گذاشته تو ظرف تازه نون سنگکم توست کرده من که تازه یادم اومد موهامو شونه نکردم با دست میخوام صافش کنم که حریف جون میگه بیخیال خوبه موهات که کوتاهه.. نیشخند تحویلش میدمو استکانو تا حدی که لبم بسوزه بالا میبرم

دستموو زیر سر برم با نگاه لوسی تو چاش نگاه میکنم و میگم:
حریف جون
با دهن پر میگه جان!
میشه یک روزی بیاد یک روزی خیلی نزدیک قبل اینکه 24 من به 25 تبدیل بشه تمام اتفاقات ساده ای که( در ظاهر ساده) تو زندگی هر زوج موفق یا غیر موفق رخ میده، همین چند تایی که الان اتفاق افتاد اتفاق بیفته؟


تو با نگاه همراه با تعجب اما ملو از نمی دونم نمی دونم نمی دونم نگاهم میکنی؟




نوع مطلب : حریف شبانه، 
برچسب ها : حریف شبانه، فکر، خیلات، آرزو، 24، زندگی،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 11:06 ق.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied
on the video to make your point. You obviously
know what youre talking about, why throw away your intelligence on just posting videos to your weblog
when you could be giving us something enlightening to read?
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:33 ق.ظ
Hi, I wish for to subscribe for this web site to take most recent updates,
thus where can i do it please help out.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:35 ق.ظ
I quite like reading through an article that will make men and women think.
Also, many thanks for allowing for me to comment!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


من سعی میکنم یه منتظر واقعی باشم ، منتظرِ برگشتِ امامِ زمانم .. منتظرِ اتفاقایِ خوب و الخصوص منتظر یه سرنوشت جدید و درست، همونی که خدا و امام زمان برایم رقم زدن، ان شا الله.

توی این وبلاگ از تنهایی هام ، از ناگفته هام ... و قسمت بسیار زیادی احساست سرریزم که پر از درد و مصائب دنیا ست رو بیان میکنم .

اما این وبلاگ از الان یه وجه امتیازی با وبلگهای دیگه پیدا کرد ، اونم اینکه موضوعیت اصلی نوشته های وبلاگ کاملا ورق خورد و فصلی تازه را با خاطرات من تجربه خواهد کرد.
سابقا این وبلاگ اختصاص داشته به «حریف شبانه» مردی که در زندگی من قد یک سایه اثر کرد و گذر کرد، اما از این به بعد اینجا را می سپرم به امام مهدی ، حجت خدا بر روی زمین.

وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی

الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ

مدیر وبلاگ : مریم طالقانی
نویسندگان
نظرسنجی
متولد چه سالی هستی؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فال حافظ شیرازی
فال حافظ

تماس با ما The title of your home page